|
پنجشنبه ۱۳ دی ،۱۳۸٦
وای که من چقدر غیبتهای کبیره داشتم..... بیشتر از سه سال از آغاز کارش میگذره و من حدود ۶ سال غیبت داشتم!!! به جان خودمو دروغ چرا!!! تا قبر آ آ آ آ الان داشتم کامنت های قدیم رو مرور می کردم که دیدم یه دوستی نوشته : دلیل غیبتهات رو هم بنویس!!! جواب: نمیدونم!!! یعنی دقیق نمیدونم! اولش که با یه خورده کمبود وقت شروع میشه..بعدش حوصله نداری بعد یه مدت به کل یادت میره و .......................... خلاصه که من نییدونم!!! خیلی وقتها دوست داشتم بیام اینچا و یه خورده درد دل کنم...بعد به خودم میگفتم به بقیه ملت چه ربطی داره که من دلم گرفته.... بعد با خودم می گفتم ۴دیواری اختیاری ... آخرشم که معلومه به کل بیخیال مطلب نوشتن میشدم... ¤ نوشته شده در ساعت ۱:۳٥ ق.ظ توسط نسيم![]() جمعه ۱۱ خرداد ،۱۳۸٦
نگاه کن تمام آسمان من پر از شهاب می شود نگاه کن که غم درون ديده ام چگونه قطره قطره آب می شود چگونه سايه سياه سرکشم اسير دست آفتاب می شود نگاه کن که من به کجا رسيده ام ٫ به کهکشان ٫ به بيکران ٫ به جاودان... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ¤ نوشته شده در ساعت ٢:۱٠ ب.ظ توسط نسيم![]() چهارشنبه ٩ خرداد ،۱۳۸٦
هر چی نوشتم پاک شد....... حوصلشو ندارم دوباره از اول بنويسم.... فقط ۲ سوال دارم : چرا يه عده نميتونن حرفاشونو اونجوری که می خوان به زبون بیارن!!! تا برداشت بقيه از حرفاشون اونی باشه که خودشون می خوان و نه اونی که بقيه به اشتباه برداشت ميکنن و حتی اجازه نميدند که توضيح بدن که والله بالله منظور و مقصود من اين نبوده........... چرا این یه عده فکر میکنند از همه بیشتر میفهمن و ميخوان برای بقيه و بجای بقيه تصميم بگيرند!!!!!!!! چرا این یه عده فکر میکنند از همه بیشتر میفهمن؟؟؟! چرا این یه عده فکر میکنند از همه بیشتر میفهمن؟؟؟! چرا این یه عده فکر میکنند از همه بیشتر میفهمن؟؟؟! ¤ نوشته شده در ساعت ۳:٠٦ ب.ظ توسط نسيم![]() دوشنبه ٢٤ مهر ،۱۳۸٥
گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید ¤ نوشته شده در ساعت ٤:٠۳ ب.ظ توسط نسيم![]() دوشنبه ٢٤ مهر ،۱۳۸٥
گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید ¤ نوشته شده در ساعت ٤:٠۱ ب.ظ توسط نسيم![]() چهارشنبه ۱٥ شهریور ،۱۳۸٥
خسته ام........ خیلی وقته که احساح خستگی میکنم.... هیچ کی نیست که بتونم باهاش حرف بزنم....هیچ کی......... ¤ نوشته شده در ساعت ٩:٤٩ ب.ظ توسط نسيم![]() یکشنبه ۳۱ اردیبهشت ،۱۳۸٥ متن ترانه
![]() یکشنبه ٢٠ فروردین ،۱۳۸٥
سلام من بازم اومدم. اوايل که اينجا رو باز کرده بودم فکرشو نمی کردم که اين جوری هی بیام و برم٫ هر دفعه که اين وبلاگ اومد جون بگيره واسه من يه مشکلی پیش ميومد و دوباره وقفه می افتاد تو بلاگ نويسی ولی مسئله مهم الان اينجاست که من دوباره شروع کردم به نوشتن ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ آيا ... تا حالا انتظار کشيدين!!!!!! تا حالا به جاده فکر کردين!!!!!! تا حالا به آخر جاده فکر کردين!!!!!! تا حالا از به انتظار نشستن ترسيديد!!!!! تا حالا از آخر جاده ترسيديد!!!!!!!!! تا حالا فکر کردين که اگه اين جاده اونجايی که شما نخواهيد٫ به مقصد برسه چی ميشه!!!!! تا حالا فکرشو کرديد که به انتظار شخصی نشستن٫ اونم دم جاده چقدر سخته!!!!! ![]() چهارشنبه ٤ آبان ،۱۳۸٤
سلام ![]() یکشنبه ۱ آبان ،۱۳۸٤
¤ نوشته شده در ساعت ٥:٤٠ ب.ظ توسط نسيم ![]() [ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ] |
||||||